تبليغاتX
پستو

پستو

از اينكه دير آمدم مرا ببخشيد(هر چند تفاوتي هم ندارد)آمدم عرض ادبي كرده باشم و سلامي دوباره

عيد نوروز ،روز پرستار ،روز مادر ،روز پدر (چه مادي و چه معنوي)،عيد مبعث و روز پاسدار را يكجا تبريك مي گويم (آخيش آخرش منهم به روز شدم )

مي خواستم از لزوم وجود انجمن سخن ها برانم و دهان آتشين كنم قلم شمشير و زبان سرخ اما هر چه فكر كردم ديدم (مرا عفو بفرماييد قبلا" اسمم را توي ليست خائنين ثبت كرده ام از مسعود بپرسيد)

وجود انجمن هم لزومي نيست اصلا" لزومي يعني اينكه نتوان بي وجودش به حيات ادامه داد ،حال كه فكر مي كنم توي اين زندگي لعنتي هيچ چيز حياتي وجود ندارد حيات هم براي حيات ضروري نيست بي من وتو هم چرخ روزگار مي چرخد چه رسد به اتاقكي به نام انجمن
(دوستان با غير تم و فحاشان عالي مقام اندكي مجال دهيد )

آخر ما مي خواهيم چه گلي به سر بشريت بزنيم ،كدام قافله را به سر منزل نجات برسانيم كدام راه را از چاه به بيابان ماندگان بنماييم
من هميشه به انتقاد اعتقاد راسخي داشته ام (يا ابا افضل) اما ما مي خواهيم پايه هاي سست كنيم سپس با ويرانه هاي آن چه بسازيم چه كسي نظر و تئوري بهتري براي حكومت دارد تا ما كمكش كنيم مي خواهيم سلطان مسعود را به جاي سلطان محمود به سلطنت برسانيم جانمان را در راه سگ زرد فدا مي كنيم و برا دريش با شغال يادمان مي رود بي عدالتي و ظلم مرا هم عذاب مي دهد اما
شجاعت (شايد حماقت )سربازان را تاريخ پاي اميران مي نويسد سياست بازي كثيفتري ست اگر هم فتحي باشد فاتحانش ما نيستيم

براي كدام حرامزاده اي دوستان رعناي من بايد هزينه دهند كدام سلطان مسعودي بايد پايش را روي شانه هاي ما بگذارد و سلطان محمود ديگري شود كه وقتي سبيلش را پر مي داد صد نفر غش مي كردند چپ مي آيد چون قبل از آن راست بوده است هميشه پالان خر عوض ميشود و اين چرخه تكرار ميشود و من خسته ام
مرا عفو بفرماييد كه آدم كوچكي هستم و تواني براي مبارزه ندارم اما اين انجمن مجالي شده است(بود )براي بعضي ها برا يك بازي تازه مقتضاي شور و حال جواني شان وقتي اكثريت خواهان تغيير نيستند چرا در نظر عده اي بي شعور ما احمق جلوه كنيم و

هيچ كلاغ زيسته اي
تا تنهايي خود را
در يك غار
جار كني .
دختركي زيسته اي
كه مادرش در خيابان گدائي مي كرد،
و او در سكوي كنار همين مغازه حكم مي راند .
سيندرلاي كوچك بد بخت .
هيچ زيسته اي در مرگ جمعه ها
كه كسي در خيابان
آواز معصوم او را نمي شنيد
دست بوده اي كه تا
روياي هلويي را از ديدگانش بربايي
و پا كه ايستادن را
در حلقوم لحظه ها
فرياد كني .
هيچ گنجشك زيسته اي
تا گرسنگي را
در جيغ هاي لانه و
شليك يك سنگ ...
هاي ي ي لعنتي نزن !
نزن !
هيچ پينه زيسته اي بر دست
تا لطافت گل را انكار كني .
فرياد بوده اي
تا تنهايي و ايستادن و لانه و پينه را
به مرده خورده گي چرخ بياويزي

آري
كلاغ زيسته ام
دختركي
گنجشكي
و پينه دستي .
شعر از آرمان روشن از كتاب خاكستر ققنوس
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 8:55  توسط سعید  |