آسمان آبی ، چشم ها منتظر ، خنده ها بلند / اما دل من و تو آهنگ دیگری دارد / حالا که دیوانه ها آزادند و دوستان خنجرها را بر کمر بسته اند ، دست مهربانی آلوده از فریب / حالا که حقیقت زهری است در کام ریئس قبیله / حال به کدامین پیمان باید دلهامان را خوش کنیم / در این سالهای فراموشی که آیینه دلهامان را غبار فرا گرفته / در این سالها که کبوتران آزادی در میان میله های قفس جان می دهند / در این سالها که پرده های ترس چشمانمان را پوشانده / دراین سالها که سگان گله دشت گوسفندان را فراموش کرده اند / و گرگان در جشن فراموشی ، شکم ها را پر کرده اند / در این سالها که هر جوانه را از کین زیر پاهایمان له می کنیم / دراین سالها که زبان سرخ سر سبز را می دهد بر باد / در این سالها که هر کلام محبت خنجریست بر دلهای خسته مان / در این سالها که دستانمان را در مه گم کرده ایم / شاید فردایی نباشد اما بدان ، بدان که ما هستیم / بدان که خاک هنوز آغوش گرم مادریست که در آن متولد می شویم / بدان که آب شیره تولد ماست و تا باران چشمانمان هست رشد خواهیم کرد / بدان که آب هست ، خاک هست ، جوانه خواهیم زد
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 23:15  توسط آزاده موسايي نژاد
|