تاريخ معاصر ايران از زمان نظم امير كبيري نوشته مي شود. هنگاميكه امير كبير با شروع اصلاحات اداري و بازرگاني ساماني را به اركان سنتي و عقب مانده حكومت مي بخشد در واقع دروازه هاي ايران بروي تجدد باز مي شود امير بخوبي مي دانست كه ايجاد تحول و پيشرفت در جامعه مهجور مانده از توسعه و علم ايران تنها در سايه تربيت و آموزش ايرانيان ميسر است از اينرو تاسيس دارالفنون كه بنوعي اولين نهاد علمي و مدرن ايران در دو قرن اخير است براي نهادينه كردن فرآيند تغيير و اصلاح تدريجي كشور توسط امير مد نظر قرار گرفت اگرچه امير كبير به دليل سعايت بدخواهان هرگز نتوانست طرح هاي خود را كاملا به سر انجام برساند و كشتن وي باعث از بين رفتن نظم اميري شد اما مرد اصلاح طلب وطن دوست در زمان قدرتء همتي بالا را بكار گرفته بود كه ماندگاري دست آوردهاي عظيمش را تضمين كرده بود و در راس كاميابي هاي امير اين دارالفنون بود كه به نشانه اي از جهت و تمناي او در گذشته ي ايران و ادامه مسير تجدد طلبي روشنگران تبديل گشت. اگر تاسيس دارالفنون بخاطر مهيا كردن توسعه ي فنون بود گذشت زمان و ميل واشتياق ايرانيان به ادامه ترقي خواهي خود ء باني تاسيس نهاد دانشگاه در ايران شد.اگرچه راه اندازي دانشگاه هاي ايراني با تقليد از غرب تلاشي براي متمدن شدن تلقي مي شد اما نهاد دانشگاه از همان بدو تاسيس داراي خصلتي ويژه در ايران شده بود دانشگاهيان از همان ابتداي كار وظيفه ي ديگري را نيز بعهده گرفتند و آن پيگيري روند دموكراتيزاسيون در حكومت بود اگر در اروپا دانشگاه به تاثير از عصر آزادي و پيدايش و پيشرفت علوم مدرن متولد شد در ايران بعكس براي ايجاد چنين رسانسي نياز به دانشگاه از سوي روشنفكرين غير حكومتي احساس شد. در آن هنگام خيال حاكمان آن بود كه دانشگاه تنها وسيله اي براي ارتقا اقتصاد و صنعت و فنون خواهد بود و دانشگاه سر به آزادي و آزاديخواهي نخواهد داد اما در خود اروپا هم تاسيس دانشگاه با پذيرش دموكراسي و آزادي هاي معرفتي امكان يافت و درست بهمين خاطر بود كه دانشگاه در ايران منادي آزاديخواهي ايرانيان شد در واقع در ايران نهاد دانشگاه دچار يك تناقض اساسي گشته بود از يك سو خواست موسسين آن فقط ايجاد رشد علمي در جامعه بود و از سو ديگر دانشگاه بعلت ماهيت خود تنها در سايه ي آزادي هاي آكادميك مي توانست قدم در راه نوآوري بردارد بنابراين طبيعي بود كه دانشگاه مبدا و مامن حركت هاي آزادي خواهانه در ايران گردد و از همين جا بود كه مشكل حاكمان و دانشگاه به مسئله حكومت و آزادي تبديل گشت و علم پژوهان ايراني در صف مقدم مبارزه عليه استبداد قرار گرفتند. اما گرايش دانشجويان به تحول و اصلاح نهاد حكومت هزينه هاي گزافي را بر دانشگاه تحميل كرد و در نهايت باعث رودرويي زود هنگام حكومت با دانشگاه شد برخوردي كه تا كنون به نبرد استبداد و آزادي تعبير شده است و در اين مبارزه دانشگاه نماد آزادگي را براي خود برگزيد كه بدنامي بدكاران جدا از ساحت پاك دانشگاه باشد. اينكه چرا كاركرد دانشگاهها در ايران داراي رويكرد سياسي شده است خود موضوعي موسع است كه در اين مقال نمي گنجد ولي در واري اين موضوعات بنظر مي رسد كه تضاد بنيادين در فهم و انتظار حكومتگرايان با ماهيت حقيقي اين نهاد علمي سبب شده است كه عده اي را به اين خيال باطل بياندازد كه با مواجهه و سركوب فيزيكي خواهند توانست موج آزادي خواهي را در دانشگاه از بين ببرند در اين نگاه حركت هاي اعتراضي دانشجويي فقط از تحريك و رخنه گروههاي مخالف حكومت منتج مي شود پس مي شود با تصفيه ي دانشگاه از اين عناصر نامطلوب - به زعم حكومت - اين نهاد را در مسير تحقق اميال و برنامه هاي حكومت قرار داد و از همين رو است كه در طول تاريخ دانشگاه در ايران ءاقتدارگرايان سعي كردند كه با تمام قوا در مقابل دانشگاه بايستند و آن را تبديل به بخش متصل به قدرت نمايند اما چه توفيقي از آب را در هاون كوبيدن ء كه دانشگاه در پس هر سركوبي دوباره سر بالا آورده است و به تكرار آزادي را طلب كرده است و خط بطلاني را بر همه ي جاه طلبي ها و كج انديشي مستبدين بي هنر كشيده است و داغ دانشگاه آلت دست را بر دل هايشان نشانده.
مسئله ي مهم اينست كه دانشگاه همانطور كه پيش تر ذكر شد در سايه ي آزادي هاي علمي و معرفتي معنا و مفهوم دارد و اگر در ايران دانشگاه به سنگر آزاديخواهي مبدل گشته از جهت تلاش بخاطر زنده نگه داشتن دانشگاه است كه آزادي سرشت دانشگاه و دانشگاهيان است بنابراين طبيعي است كه دانشگاه در مقابل هر عملي تحديدي از خود واكنش نشان دهد و بخواهد از آزادي تفكر و تعمق دفاع نمايد كه اگر اين كار را نكند مسلما ديگر دانشگاهی نيست؟
